تبليغاتX
من و جوجو و نی نی مون

من و جوجو و نی نی مون

ما 3 نفر

حسادت

واقعا چقدر بده حسادت .من خودم یه زمانی خیلی حسود بودم اما خودم رو اصلاح کردم دیدم همش بخوام چشمم تو زندگی این و اون باشه از زندگی خودم عقب میوفتم.اما اگه با یه ادم حسود روبرو بشم حتما حالشو میگیرم.

چند روز پیش رفتم خونه خواهر شوهر2 .مادرشوهر و خواهر شوهر3 با دخترش و خواهرشوهر6 هم اونجا بودند.

خواهرشوهر 6 همیشه رو من حساسه مثلا میگه خوشبحالت چقدر موهات خوشرنگ شده و یا مثلا خوش بحالت تو چقدر خوش عکسی . و از این جور خوش بحالت ها فراوون می شنوم.اونروز هم بعد از این خوش بحالت گفتن ها .وقتی خواهر شوهر 3میخواست بره گفت دارم میرم زنجیری رو که دیروز همسرم برام خریده رو بفروشم چون چک دارم شما ها نمی خواین؟یهو متوجه شدم یه پچ پچی بینشون شد و خواهر شوهر6 در حال ایما و اشاره به خواهرش بود .منم کنجکاو شدم ببینم موضوع چیه؟فهمیدم به خواهر شوهر 4 اشاره میکنه که من زنجیرو نبینم .حدس زدم ترسیدن من هوس خرید اون زنجیر رو بکنم .منم به خواهر شوهر3 گفتم زنجیر رو ببینم؟حالا اونم هی به خواهرش نگا میکرد و هی تو کیفشو میگشت بعد زنجیر رو داد به من ،منم گفتم چرا میخواین بفروشید دیروز خریده الان بفروشید قشنگ 100 تومن ضرره گفت اره 500 خریده الان 410 برمیدارن منم حیفم میاد ولی خوب چک دارم باید فردا چکم پاس بشه.

بعد من در یک حرکت انفجاری :گفتم:من میخرمشعینک.و اون چیزی که ازش میترسیدن سرشون اومد .خواهرشوهر2 ای وای من میخواستم بخرم .خواهرشوهر 6: اره تو بخر .باشه مال تو.خواهرشوهر3: باشه پس مال خواهرم فقط پولشو فردا صبح اول وقت میخوام.خ 2:نه من یه هفته دیگه میتونم بهت بدم .خ6:خوب الان چقدر نقد داری بده بقیه شم من کمکت میکنم.خ2:الان هیچی ندارم.خ 43:ولی من فردا صبح پولشو میخوام.من:من الان میرم از عابربانک میگیرم پولشو میارم براتون.خ 3: پس مال تو.خ 6: حالا عجله نکن میخوای یکبار دیگه ببرقیمت کن؟من :باشه ببرید قیمت کنید من صبح سر راه که میرم اداره پولو میارم.

وتا اخر مهمونی همه در سکوت بودند.

صبح من به جوجو گفتم میخوام از عابر پول بردارم ببر م واسه خواهرت.جوجو:چرا؟ من:ازش یه زنجیر خریدمنیشخند.جوجو:افرین پول از کجا؟من :دارم دیگه.

پول رو دادم و زنجیر رو گرفتم.من:نیشخند

فردای اون روز:خواهرشوهر4 دعوت کرده بود بریم خونه شون نهار .من هم زنجیر رو با پلاکی که پدرم موقع تولد نی نی هدیه داده بود به گردن انداخته سر بلند رفتم .

من:سلام.خ6:با تکان سر مثلا سلام.و بعد هم فرزند خود را دراغوش گرفت و به اتاقی دیگر رفت و تا موقع نهار بیرون نیامد.موقع غذا خوردن خ6:مامان همیشه گوشتهای خورشت و کبابها رو میداد جوجو بخوره حالا میده جوجو و زنش و نی نی شون بخورند.من:تعجب.بعد غذا من نی نی رو بردم توی یکی از اتاقها که بخوابونم.جوجو:خواهرم میگه سر و صدا نکنید بچم بیدار میشه.من:اولا بچه اون بیداره دوما فاصله این اتاق با اون اتاق که خیلیه سوما ما اصلا سر و صدا نمی کنیم .

نی نی رو خوابوندم و رفتم تو اشپزخونه به خ 4 خسته نباشید گفتم که یهو دیدم خ 6 لباس پوشیده و بچه رو هم زیربغلش گرفته و با حالت خیلی عصبانی داره میره .خ 4 :کجا داری میری؟ چی شده؟خ 6:اینجا اینقدر سر و صدا میکنند که نمیزارن بچه من بخوابه من دارم میرم.خ 4:کسی سر و صدا نمی کنه .خ 6 اصلا میخوام برم بمن چیکار دارید.و بعد بدون اینکه از کسی خداحافظی کنه رفت .

بعد 10 دقیقه:خ 4 رو به من چقدر این قشنگه؟ من :اره بابام برا م خریده .خ 4:میدونم زنجیرشو گفتم.من:اینو دیروز از خ3 خریدم.خ 4:خ 6 بهم گفت.من در فکرم:پس چرا پرسیدی؟تعجب

پ. ن1:ایا خ 6 بمن حسادت میکنه؟اگه اینطوره من با لبخند های ملیحم حرصشو بیشتر در میارم.

پ.ن2:جوجو شبش بهم گفت دیگه حق نداری از خواهرهای من چیزی بخری.اما علتشو نگفت.

پ.ن3:واسه خواهرم دعا کنید

پ.ن4:دیروز عصر رفتم ارایشگاه و یه صفایی به این رو و مو دادم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 10:58  توسط من  | 

نگاه کن ولی ...

همین چند وقت پیش بود که گفتم از نگاه کردن به دیگران لذت میبرم اما جون هر کی دوست دارید اگه نگاه می کنید بعد نرید به طرف بگید من هر روز دارم برو بر نگاهت می کنم آخه که چی؟

قضیه از این قراره که من صبح رفتم از این سوپرنزدیک اداره گردو بخرم بعد این فروشنده که آقای تقریبا جوونی هم هست برداشته می گه ببخشید خانم شما مشکلی چیزی دارید؟بعد من با خودم فکر کردم حتما قیافم یه جوری شده .گفتم چرا؟ گفت:آخه شما یهویی لاغر شدید ما(منظور کسبه محل) فکر کردیم شاید مشکلی دارید یا اتفاق خاصی افتاده .من :تعجب گفتم: نه خیر من رژیم گرفتم . گفت:جدی عجب .می شه رژیمتونو بمنم بدید.منم می خوام لاغر بشم .گفتم:رژیمم فرقی با رژیمهای دیگه نداره چون من بچه شیر میدم زود لاغرشدم.نکته رو دارید دیگه یعنی من همسر و فرزند دارم لطفا گیر ندهید

حالا خودمو سرزنش میکنم چرا همش می خندم یارو با خودش چی فکر کرده .حالا به فرض من مشکل هم داشته باشم این میخواسته برام حل کنه ؟

پ.ن1:من دارم با این رژیم مشهور میشم.خواهر شوهر 2 و دخترش هم رفتن پیش همین دکتر .

پ.ن 2:میگم از جلوی مغازه این یارو رد نشم بزار یه بلایی سرش بیاد.

پ.ن3:خداجون مشکلات خواهرم رو حل کن من به جاش قول میدم نماز بخونم.

پ.ن4 :5 شنبه خونه مادرشوهر دعوت شدیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 11:48  توسط من  | 

یه خاطره

یه روز جوجو بهم گفت مامم تموم شده می شه یه مام برام بخری ؟چون من معمولا وسایل جوجو رو می خرم و منم قبول کردم که براش بخرم

کنار اداره یه مغازه عطر و لوازم بهداشتی و عروسک و خلاصه از این جور چیزها بود منم که مهربون گفتم برم از این بنده خدا خرید کنم چون همیشه بیکار بود و مشتری نداشت.

رفتم تو بعد سلام .گفتم مام می خوام .اونم چند تا مام اورد که هیچ کدوم خوب نبودن و بهترینش مارک نیوا بود که دیدم بده اگه ازش خرید نکنم همونو خریدم و در ضمن هم بهش گفتم من همسایتون هستم و از این به بعد میام ازتون خرید می کنم . بعدم اومدم اداره .

ظهر جوجو کار داشت نتونست بیاد دنبالم و پسر خواهرش اومد دنبالم .همین که در ماشین رو باز کردم و نشستم قبل از این که درو ببندم دیدم همون آقاهه فروشنده در ماشین رو گرفته و میگه خانوم بیا پایین .گفتم چرا؟ گفت: شما مام منو برداشتید. گفتم :نه من از شما یه مام خریدم.گفت:غیر اون یکی دیگه هم برداشتید.منم همینطورتعجب .گفتم :آقا اشتباه می کنید.بعد پسر خواهرشوهرم عصبانی شد و بهش گفت :حرف دهنتو بفهم.

اما فرشنده همونطور ایستاده بود و در ماشین رو گرفته بود .منم گفتم :حالا که چی؟ گفت میخوام کیفتون رو بگردم.پسر خواهر شوهر هم گفت بیخود میکنی.گفتم :عیبی نداره بیا آقا بگرد.

خلاصه واسه یه مام بی ارزش کیف بنده رو گشت و خوب صد البته چیزی پیدا نکرد و رفت و منم جلوی پسر خواهرشوهرم خیلی خجالت کشیدم.خوب خجالت داره بهت تهمت بزنند نداره؟اونم چی ؟مام

از اون روز به بعد من سعی میکردم از جلوی مغازش رد نشم تا چشمم بهش نخوره .

امروز که داشتم میومدم دیدم مردم جمع شدن در مغازش و دارن صلوات میفرستن یه کم جلوتر که رفتم دیدم یه سبد گل سفید گذاشتن در مغازه و روش عکس اون مرحوم بود.پرسیدم چی شده ؟گفتن تو جاده ساری از ماشین پیاده شده ادرس بپرسه یه ماشین بهش زده و فرار کرده.

حالا اون رفته و من نمی دونم بالاخره فهمید من مامش رو برنداشتم یا نه؟من بخاطر تهمتی که بهم زد بخشیدمش امیدوارم خدا هم ازش بگذره.

پ.ن1:خدایا ما رو ببخش.

پ.ن2: 5شنبه بعد از 2 هفته خونه مادرشوهر بودیم و خیلی خوش گذشت.

پ.ن3: 8 کیلو مونده اما همه بهم میگن الان دیگه خوبی و کم نکن نمی دونم چکار کنم.

پ.ن4: دیشب با جوجو رفتیم سمبوسه خوردیم اونقدر داغ بود که فقط سوختیم و نفهمیدیم چی خوردیم بعدم اومدیم بیرون با جوجو دهنمون رو باز کرده بودیم هوا بره تو دهنمون سرد بشه .بعدم رفتیم لواشک و الوچه خریدیم خوردیم که خیلی بی مزه بود اما فکر کنم زبونمون بی حس بود دیگه هیچ مزه ای رو تشخیص نمی داد.

پ.ن5:من تو امتحان یه کم تقلب کردم نمی دونم ایا چی می شه؟ ایا کار بدی کردم؟اخه همه داشتن از رو هم مینوشتن منم هیچی نخونده بودم سوالات همه در حد ارشد بود.خدایا ببخش و لطفا قبولم کن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:14  توسط من  | 

نگاه کن

چند وقتی بود که خیلی درگیر کارهای خودم بودم تا زمان انتخابات و اون جریاناتی که پیش اومد یه کم نگاه منو نسبت به اطرافم و مخصوصا ادمهای اطرافم عوض کرد.

اون روزها وقتی به مردم نگاه میکردم احساس میکردم خیلی اونها رو نمی شناسم انگار از یه دنیای دیگه اومده بودم طرز لباس پوشیدن حرف زدن و نگاه کردنشون انگار واسم غریبه بود خیلی احساس بد و گیجی بود نمی دونم چرا از اطرافم غافل بودم.

اما از اون روز به بعد سعی میکنم حواسم به اطرافم باشه مردم رو بهتر ببینم و درک کنم.حالا ظهر ها که از اداره می رم خونه با جوجو قرار میزارم که بیاد دنبالم .سعی میکنم یه کم زودتر برسم سر قرار تا بتونم ادمها رو نگاه کنم و از نگاه کردنشون لذت ببرم.مثلا اگه دیدید تو خیابون یکی بهتون زل زده دیوونه نیست منم که دارم از قد و هیکل و تیپ و رفتارت لذت میبرم.

واقعا دقت کردید بچه ای که تو بغل مامانشه و دهنش باز مونده یا پسری که موهاشو سیخ کرده و دستهاش اویزه ویا دختری که داره تلفن صحبت میکنه و بلند بلند میخنده یا پسر عقب افتاده ای که دنبال مادر پیرش کشان کشان راه می ره و گاهی به مادرش تکیه میکنه خیلی قشنگن .من به همشون نگاه میکنم و لبخند میزنم به جوجو میگم دیرتر بیا تا من مردم رو بیشتر ببینم .جوجو هم میگه: ادم ندیده ای مگه.

نمی دونم شاید ادم ندیده ام اما حیف نیست که این عمر باقی مونده رو از دیدن هم لذت نبریم .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:59  توسط من  | 

شلوغ تر از همیشه

هفته ای که گذشت واقعا هفته شلوغ پلوغی بود.جمعه هفته قبل نوبت من و جوجو بود که مادر شوهر رو ببریم بیرون .صبح به جوجو گفتم برنامت چیه؟گفت: با مامان میریم بیرون .گفتم بقیه چی ؟گفت:هیچی بقیه رو می پیچونیم.تعجب

ظهر من و جوجو و نی نی و باتفاق مادر شوهر رفتیم یه جای خیلی باصفا و یه نهار توپ  خوردیم و هر کدوم از خواهر و برادرهای جوجو زنگ میزد کجایید جوجو می گفت همین دور و برها و به مامانش می گفت دوست دارم دورم خلوت باشه و شلوغ نکنن .مثل اینکه جوجو خیلی ترسیده بود از اون دفعه که برادرش مجبور شد همه رو مهمون کنه.

شنبه هم همکارم نیومد و من مجبور شدم همه کارها رو انجام بدم و یکشنبه و دوشنبه اینترنت قطع بود و تمام کارها دستی انجام شد و سه شنبه بازم همکار نیومد و بازرس هم از اداره کل اومده بود و واقعا بهم گیر داد و از یه طرفم کارهای یکشنبه و دوشنبه همه مونده بود .یعنی وقتی میرسیدم خونه دیگه از خستگی خوابم میبرد و جوجو نی نی رو نگه میداشت.

چهارشنبه هم به جمع و جور کردن شرکت گذشت و چهارشنبه عصر مامان رفت قم .پنجشنبه و جمعه هم من و خواهری خونه مامان بودیم و خواهر کوچیکه هم جشن فارغ التحصیلی داشت ونبود و داداشی هم شیفتش بود و نبود .

نی نی روز بروز شیطونیهاش بیشتر می شه وعلاقه به کارتونش هم زیاد. وای وقتی با اون صدای ظریفش میگه مامان تمام تنم میلرزه و می پرم بغلش می کنم و می بوسمش.خدایا تمام اون کسایی که بچه میخوان بهشون بده اما سالم باشن.

یه بنده خدایی هست با خودش درگیره با منم درگیره من هنوز نفهمیدم چرا با من درگیره اما مثل اینکه از من خوشش نمی یاد هر وقت منو می بینه یه کاری می کنه که نشون بده از من خوشش نمیاد .چند روز پیش رفتیم خونه مادرشوهرش .اون داشت پذیرایی می کرد به من که میرسید رد می شد و منم بروی خودم نمی اوردم بعد اومد میز جلوی منو برداشت برد و منم واسه اینکه لجشو در بیارم رفتم نشستم کنار مادر شوهر و بهش گفتم از من پذیرایی نکردن مادرشوهر هم خیلی عصبانی شد و صداش کرد و گفت از عروس من پذیرایی نشده اونم رفت یکی فرستاد تا از من پذیرایی کنه بعد هم مادرشوهر گفت من به مادرشوهرش گفتم چه عروس بی تربیتی دارید.این بنده خدا تو دانشگاه همکلاسی من بود و بعد هر دو مون عروس یه خانواده شدیم و همه فکر میکردن با هم خیلی صمیمی هستیم منم بروی خودم نمی اوردم تا اینکه اون با کارهایی می کرد که همه می گن داره بهت حسودی می کنه .اما من می دونم مشکلش چیه.

پ.ن 1:خدایا به خواهری کمک کن مشکلاتش حل بشه .آمین

پ.ن2:خدایا همه رو براه راست هدایت کن . حتی شما خواننده عزیز .آمین

پ.ن3:خدایا به اون روز کذایی دارم نزدیک می شم خودت به بزرگی خودت بهم رحم کن.

پ.ن4:جمعه یه ازمون دارم که واسه رتبه بندی اداری اگه قبول شم خیلی باحاله اما هیچی نخوندم.

پ.ن5: من 5 سال رئیس شعبه بودم و کارم خیلی سخت بود و من خیلی با علاقه کارم رو انجام می دادم و وقتی واسه مرخصی زایمان 6 ماه نبودم آقای همکار کار منو انجام داده بود وقتی برگشتم اون همون کار رو انجام داد و من رفتم قسمت حسابداری حالا بهم سخت گرفتن که شما برگرد به سمت قبلی و آقای همکار هم بره حسابداری اما اقای همکار حاضر نیست این پست رو ترک کنه و با روسا درگیر شد و واسه همین چند روز نیومد و من مجبور بودم هر دو کار رو با هم انجام بدم .من خودم هیچ اصراری ندارم واسه رئیس شعبه بودن چون نه حقوقت زیاد میشه نه مزایا داره فقط استرس کار زیاده اما تو حسابداری خیلی بهتره و کارت رو تو ارامش انجام میدی .حالا آقای همکار رضایت داده یه روز من حسابداری باشم یه روز اون .نمی دونم چرا روسا اینقدر اصرار دارن من برگردم به پست قبلیم.؟ اگه اون ازمون رو قبول شم شاید از این شعبه برم و اینطوری خیلی بهتره.

پ.ن6:خیلی حرفها داشتم که بنویسم اما الان همش یادم رفته .برم یه سری به وبلاگ بچه ها بزنم.راستی لیلی جون بهت تبریک می گم واسه اینکه وبلاگ یونا جون جزء وبلاگهای برتر شد.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:48  توسط من  | 

بدون تعارف

الو سلاملبخند

سلام لبخند

خوبید؟خوش میگذره؟مژه

اره بد نیست .نی نی چطوره؟از خود راضی

خوبه اونم بهتر شده.ما رو هم دعا کنیدلبخند

حتما .اینجا خیلی شلوغه واسه عید حضرت معصومه همه ایران انگار اومدن اینجا.آخ

غذا چیکار کردید؟سوال

هیچی خیلی بده هر روز میریم رستوران کباب میخوریمعینک

ا پس چی بده این که خوبهمژه

نه بابا غذاهای خونه بهتره من عادت ندارم به این غذاها.دروغگواز خواهرشوهر6 چه خبر شنیدم بچه هاش مریضن؟

اره ولی الان بهتر شدنخنثی

طفلک تنهاست تو اون خونهگریه

عیبی نداره باید یاد بگیره تنهایی از خودش و بچه هاش مراقبت کنهشیطان

طفلک کجا میره چی میخورهگریه

 کی برمیگردید؟ساکت

فردا صبح راه میافتیم تا شب رسیدیمناراحت

به سلامتی کاری ندارید؟نگران

نه سلام برسونناراحت

باشه شما هم سلام برسونید .(خواهرشوهر1و2 همسفرش بودن)لبخند

صبح جمعه بابا مراسم دعای ندبه داشت و من بعد از نماز جوجو رو بیدار کردم گفتم برو اونجا الان مهمونها میان .جوجو هم گفت زوده از 5 صبح که مهمون نمیاد.دوباره 6 بیدارش کردم و دوباره 7 .بالاخره رفت و منم میخواستم با نی نی برم اما جوجو اصرار کرد که :عزیزم الان زوده بزار من برم اگه مهمون اومده باشه زنگ میزنم تو هم بیا.ومن همچنان نگران تا اینکه جوجو 9 زنگ زد گفت الان میام دنبالت حاضر باش و وقتی رفتم دیدم مهمونها تازه دارن میان . مامانم میگه چرا این بنده خدا(منظور جوجو) رو از صبح زود فرستادی اینجا نشسته رو مبل چرت میزنه.

ظهر هم رفتیم دیدن مادر شوهر و نهار اونجا بودیم و بعدم سوغاتی ها تقسیم شدو سهم نی نی یه دست بلوز و شلوار و یه بلوز و یه ماشین اسمارتیس و من یه روسری و یه سفره و سوهان.

جاری 2 هم همون شب 5 شنبه طی یک عملیات بزرگ با خانواده و همسرو نی نی کوچولوش رفت کیش .من موندم تو کف این همه برنامه ریزی که چطور همون شبی که مادر شوهر برگشت اون تونست بلیط گیر بیاره و قبل از این که قطار قم برسه هواپیمای اون تو آسمون باشه . اونم با خانواده خودش .واقعا خسته نباشی جاری عزیز

مادرشوهر رو به خواهرشوهر6:جاری2 از تو خداحافظی کرد رفت؟اصلا حالتو تو این چند روزی که من نبودم پرسید؟شیطان

خواهرشوهر6:نه اون کی زنگ زده حال منو بپرسه که من توقع داشته باشم الان زنگ بزنه .خداحافظی هم نکرد.

من:ای بابا یه مسافرت چند روزه که خداحافظی نداره.

خواهرشوهر6: من مطمئنم که با بچه کوچیک بهش خوش نمیگذره.شیطان

من:چرا؟مامان و خواهرهاش همراهش هستن کمکش میکنن.

خواهرشوهر6:جوجو بیا ما هم تو آذر بریم کیش؟

من:شما با بچه کوچیک؟(بچه خواهرشوهر و جاری با اختلاف 4 روز بدنیا اومدن و الان 5 ماهشونه)

خواهرشوهر:نه دیگه تا آذر هوا خیلی خوب میشهدروغگو

من:الان هم هوای اونجا خوبه .

فکرمن: واقعا همین مونده که با تو برم کیش

من یه دوستی دارم تو کیش که تازگی باهاش آشنا شدم و پارسال که رفتم کیش واسه اولین بار دیدمش .اون موقع تعارف کرد بریم خونه اش و من و جوجو نرفتیم و مزاحمش نشدیم.

خواهرشوهر6:بریم خونه دوستت دیگه احتیاج هم نیست پول هتل بدیم

من:تعجب

جوجو:نه ما اینقدر صمیمی نیستیم که بریم خونش

خواهرشوهر6:خوب صمیمی میشیم

فکر من: آش آش آش    به همین خیال باش.*

پ.ن1:من میخوام مامان اینا رو راه بندازم بریم کیش ها ها ها

پ.ن2جوجو واسه نی نی کارتون عصر یخبندان 3 رو گرفته و نی نی عاشق این کارتون شده و بهش میگه هاپو .و از صبح تا شب باید این کارتون در حال پخش باشه و نی نی فقط 10 دقیقه نگاه میکنه و بعد میره دنبال شیطونیش اما کسی حق نداره به تلویزیون دست بزنه.

پ.ن3:مامانی دیروز رفت جلسه و نی نی  دیروز مهمون عمه1 بود.

پ.ن4:باید حال آدمهای پرو رو گرفت.

پ.ن5:این آپ کاملا فرهنگی بود ( مراجعه شود به شعر بالا*)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:10  توسط من  | 

ویروس

ویروس لعنتی ،نه منظورم ویروس کامپیوتر نیست این ویروس های بیماری رو میگم واقعا چرا خدا این ویروس ها رو آفریده.این چند روزه خیلی بهم سخت گذشت واقعا حالا می فهمم مادر بودن یعنی چی ؟و چرا میگن بهشت زیر پای مادرانه.

جمعه احساس کردم نی نی سر حال نیست و خیلی بی حاله و همش بهونه میگیره و احساسم درست بود چون تا شب حالش خیلی بد شده بود و تب شدیدی داشت و تا صبح بیدار بودم و خیلی جوش زدم و شنبه هم که سر کار بودم مامان زنگ زد گفت نی نی از صبح هیچی نخورده و اسهال و استفراغ شدید شده و من نمی دونم خودم رو چجوری رسوندم خونه و بردمش دکتر . مطب دکتر بی نهایت شلوغ بود و همه بچه ها همین مریضی رو داشتند و دکتر گفت یه ویرووس جدیده.و دوره این مریضی یک هفته هستش.با خودم فکر کردم وای چه جوری این یه هفته می گذره و این جوری که نی نی هیچی نمی خوره تا یه هفته حتما چند کیلو کم میکنه و این واسه بچه ای که در حال رشد هست خیلی بده.

بهر حال یکشنبه و دوشنبه سر کار نرفتم و مثل یه مادر خوب از فرزندم مراقبت کردم و شبها تا صبح بیدار موندم و براش لالایی خوندم اونقدر که صدام گرفته و تشنه یه خواب راحتم.

سه شنبه هم سر کار با همکارم بحثم شد و حسابی رفت رو اعصابم و داغون شدم .اینم از این.

پ.ن1:مادر شوهر از شنبه رفته زیارت حضرت معصومه و تا 5 شنبه بر نمیگرده اینم جهت اطلاع .ولی جدا دلم براش تنگ شده وقتی نیست بیشتر قدرش رو میدونم چون وقتی نی نی مریض میشد همیشه یه روزش رو میگفت بیاید اینجا و بالاخره کمکم میکرد اما این دفعه همه بارش افتاد گردن مامانم.

پ.ن2:شمارش معکوس 9 کیلو

پ.ن3:مرسی از جوجو واقعا پدر مهربونیه بغل

پ.ن4:دختر خواهرم مریض بود و خواهرم اونو آورده بود خونه مامان اما چون می دونست من خیلی رو نی نی حساسم بمن نگفته بود که دخترش مریضه و اون این ویروس لعنتی رو به نی نی منتقل کرده بود.

پ.ن5:دعا برای سلامتی  همه مریض ها مخصوصا بچه ها

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 8:42  توسط من  | 

نمی دونم

نمی دونم چرا چند روزه دست و دلم به نوشتن نمیاد حوصله هیچ کاری ندارم و مرتب احساس خستگی میکنم و سردر گمم.

  5شنبه و جمعه هفته پیش رفتم خونه خواهرم که توی یه شهرستان نزدیک ما زندگی میکنن یه خونه ی ویلایی خیلی باصفا دارن و از هیاهوی و شلوغی شهر دورن .اما راضی نیستند و دوست دارن تو همون شلوغی شهر زندگی کنند و میگن اینجا حوصلمون سر میره .البته راست میگن ها منم اولش برام خیلی خوب بود و واقعا حال میکردم ولی یواش یواش حوصله ام سر رفت و به جوجو گفتم چه سکوتی اینجاست آدم دلش میگیره .موقع اومدن بچه های خواهرم گریه میکردن نرو واقعا یکی میدید می گفت اینها چند ساله همو ندیدن . ما شب جمعه اومدیم خونه و اونها صبح شنبه اومدن اکثر روزها پیش ما هستند و شاید 2 یا 3 روز اونجان.

شنبه هم خونه خواهر شوهر 4 بودیم که گفتند پدر جاری 1 فوت کرده خدا بیامرزش آدم خوبی بود.یکشنبه هم در مراسم تشییع شرکت کردیم . و دوشنبه هم مسجد و....

حالا یکم هم غیبت کنم از مادرشوهر :این جاری من که پدرش فوت کرده از همون روز فوت پدرش بچه هاشو گذاشته خونه مادرشوهرم و خودش رفته خونه پدرش واسه عزاداری .مادرشوهر هم بچه ها رو هر روز برمیداره میبره خونه یکی از دخترهاش .دیروز هم تو مسجد بمن غر میزد که خوب چرا بچه هاشو نمیبره پیش خودش و هی این خونه و اون خونه علاف شون کرده . منم:ابرو

الان جوجو زنگ زده که تو به جاری زنگ بزن بگو من بچه ها رو امروز میبرم خونمون .منم گفتم تو که میدونی بچه هاش با نی نی ما نمیسازن و هی دعوا راه میندازن .چرا بچه هارونمیبره خونه پدرش؟ جوجو هم گفت :تو زنگ بزن بگو بیان خونه ما بعد یکساعت من میبرمشون خونه پدرش و میگم با نی نی ما نمیسازن .منم:متفکر به نظرم نقشه است از طرف مادر شوهر واسه اینکه جلو جاریم خودش و دخترهاش بده نشن میخواد من اینکار رو بکنم.حالا باید یه نقشه درست و حسابی بکشم و توپ رو پاس بدم تو زمین حریف.

پ.ن1: لطفا کمکم کنید. منتظر یاری سبزتان هستم.

پ.1:1 کیلو کم کردم و 10 کیلو مونده باید برم پیش دکتر و بگم رژیمم رو عوض کنه البته همه میگن تو 2 ماه خوب 9 کیلو کم کردی.

پ.ن3:نی نی خدا رو شکر شبها خیلی خوب میخوابه و دندون آسیاش هم دراومده.

پ.ن4: واقعا نوشتن انگیزه میخواد نه؟

پ.ن5: یه اصل رو فراموش نکنید:بدون غیبت کردن از خانواده جوجو اصلا نمیشه آپ کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:54  توسط من  | 

این چند روز

من تمام هفته که می رم سر کار واسه 5 شنبه ها برنامه می ریزم اما هیچوقت به اون برنامه ها عمل نمیکنم چون همیشه یه اتفاقی میافته و برنامه ی من بهم میخوره.5 شنبه این هفته که گذشت هم همینجور شد صبح سعی کردم زود بیدار شم که به همه کارهام برسم اما نی نی از من زودتر بلند شد و خیلی هم بداخلاق .یکریز جیغ میزد و گریه میکرد و میگفت دد(یعنی بیرون بریم) .حالا هر کار میکنم ساکت نمیشد جوجو هم داشت صبحانه میخورد بره سر کار دید نی نی گریه میکنه گفت مامانت که امروز خونه نیست پس بیا ببرمت خونه مامانم نی نی اذیتت میکنه .منم سعی میکردم نی نی رو ساکت کنم اما نشد که نشد آخرش تسلیم شدم و به جوجو گفتم خوب میخوام امروز ببرمش حموم .جوجو:همونجا ببرش.

این شد که 5 شنبه رو در منزل مادر شوهر بسیار مهربان سپری نمودیم.از راه که رسیدیم برادر شوهر2 هم اونجا بود تا ما رو دید گفت :مامان پس منم میرم زنم رو میارم اینجاتعجب

بعد از رفتن جوجو من و نی نی مشغول خوردن صبحانه شدیم و بعد هم با هم کارتون دیدیم و بعد هم رفتیم تو حیاط تاب بازی کردیم و نی نی هم رو تاب خوابش برد و من آوردمش بالا ب مادر شوهرم تعارف کردم اگه کمکی میخواین انجام بدم گفت: نه شما همین بچه تون رو ساکت نگه دارید کافیه.منم مجله رو برداشتم داشتم میخوندم که خواهر شوهر6 اومد پایین و دید من رو مبل لم دادم و دارم مجله میخونم و مادرشوهر تو آشپزخونه مشغول پخت و پز هستش.داشت آتیش میگرفت و یه سلام سرد و بعدم به مامانش گفت کمک نمیخوای؟مادرشم گفت :نه .گفت: میخوام برم حموم بچه مو نگه میداری یه دوش بگیرم ؟منم : اره بزارش رو تخت گریه کرد برش میدارم.

از حموم که اومد دید من همونجوری نشستم و بچه اونم رو تخت بیداره .رفت بچه شو برداشت و رفت بالا.منم:زبان

ظهر هم جاری2 اومد و میخواستن سفره نهار رو پهن کنند ونی نی دوباره بهونه گیریش شروع شد منم گفتم تا آقایون میان من نی نی رو میبرم حموم.راستش یکم طولش دادم تا آقایون هم اومدن و سفره پهن شد و غذا کشیده شد بعد منم رسیدم سر سفره.بعد غذا هم من مشغول غذا دادن به نی نی بودم که دیدم برادرشوهر 2 شروع کرده به شستن ظرفها و مادر شوهرم هم میگه تو مریضی نمیخواد ظرف بشوری و اونم میگه نه کی میگه من مریضم.من که خوبم و بعد زنش میگه چرا نمیزارید تو ماشین ؟شب هم موقع رفتن جاری 2 یه کم هول شده بود و میخواست زود بره و هی به شوهرش اصرار کرد که بریم دیگه .برادرشوهر م هم می گفت :کجا بریم چقدر عجله داری می ریم دیگه و اونم گفت من میخواستم شب جمعه برم حرم زود باش بریم.و تو دلش خوشحال بود که میره و من میمونم و مادرشوهر .منم هیچی نگفتم چون می دونستم ایجور مواقع مادر شوهر بیشتر لج میکنه .آخرشم موقع رفتن برادرشوهر، مادر شوهرم گفت اگه میرید حرم منم میام و اونجا قیافه جاری دیدنی بود .و من پیروز از جنگ دو جاری و سربلند پیش شو شو گفتم پس ما هم بریم خونه مامانم ؟البته به جوجو گفتم ببین مامانت میاد بریم پیتزا؟ این تعارف من کاملا سیاسی بود چون می دونستم جوابش نه هستش .چون هم فرداش میخواستیم بریم بیرون و هم مادر شوهر لج کرده بود که با جاری بره و مادرشوهر بعد از تشکر جواب داد:نه

جمعه

ظهر با خانواده جوجو رفتیم بیرون شهر و یه جای باصفا و یه تخت گرفتیم و غذا سفارش دادیم و منم نی نی رو بردم تاب بازی و سرسره بازی وقتی اومدم در کمال تعجب دیدم تخت کناری ما خانواده جاری2 اومدن نشستن و من موندم چرا جاری اینکار رو کرده و 2 تا خانواده ها رو باهم آورده و بازم می دونستم مادر شوهر از این مساله لجش در میاد تلافی میکنه و همینجور هم شد و وقتی میخواستیم بیایم مادر شوهر رو به برادرشوهر2 گفت برو حساب کن و جاری2 تعجب آخه مبلغش کم نبوده و حدود300 تومن شد و برادرشوهر2 هم رفت حساب کرد.در حالی که قرار بود هر کی سهم خودش رو بده.مادرشوهر رو به من گفت:اصلا چرا اینها اومد امروز اینجا؟ منم : ای بابا به ما چیکار دارند ؟مادرشوهر:اصلا ازشون خوشم نمیاد.من تو دلم:مرسی از این همه رک بودن.

شنبه و یکشنبه

همکارم نیومد و من مجبور شدم کار اونم رو هم انجام بدم این شد که تا ظهر فقط هلاک شدم آخه من بعد مرخصی زایمان یه کار ساده بهم دادن و رعایتم رو خیلی میکنن تو اداره البته بدون اینکه حقوق و مزایام کم بشه و حسابی تنبل شدم.شب هم یه دوست قدیمی با خانوم و نی نی شون اومدن خونمون که خیلی خوش گذشت.

دوشنبه

تولد جوجو بود و من یه عطر بولگاری براش خریدم و چون نمی خواست بریم بیرون تو خونه یه تولد کوچولو با نی نی براش گرفتیم و براش پیراشکی درست کردم آخه خیلی دوست داره .

پ.ن1:من و جاری 2 با اختلاف 6 ماه عروس این خانواده شدیم اما اون هنوز نمیدونه چه جوری باید با مادر شوهر رفتار کنه که لج نکنه.بامید موفقیت خودم.

پ.ن2:این هفته فقط 600 گرم کم کردم چون همش رفتیم بیرون و من نتونستم رعایت کنم.

پ.ن3:یه روش واسه خوابوندن نی نی پیدا کردیم و یه ملافه رو از دو طرف به ستون بستیم  و یه تخت درختی درست کردیم (در حالیکه هم گهواره داره هم تخت کودک و نوجوان)و نی نی رو وقتی شیر خورد و یکم رو شونه ام راهش بردم میزارم توش و تکونش میدم و مثل گهواره اما خوب دیدید که تخت های درختی چجوری باد میخورن اونجوری بعد نی نی میخوابه و من و جوجو از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیم .دیشب نی نی فقط 2 بار بیدار شد شیر خورد و خوابید.تشویق

پ.ن4:من با مگنولیای عزیزم صحبت کردم و صدای گرم و دلنشینش رو شنیدم .ببخشید مگی جون سر نهار مزاحم شدم.

پ.ن5:این پست خیلی طولانی شده میتونید با اجازه نویسنده جا بزنید و خیلی هاش رو نخونید.مرسی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 10:36  توسط من  | 

یه روز پاییزی

من صبحها که می رم سر کار نی نی رو میزارم پیش مامانم .و مامانم دستش درد نکنه چه خوب از نی نی مراقبت می کنه حتی از خودمم بهتر.  

دیروز مامانی گفت جلسه دارم و باید حتما صبح برم ادارمون من موندم ببینم باید با نی نی چیکار کرد.قبلا هم یه بار مامانی صبح جایی کار داشت و من به جوجو گفتم به مامانت بگو نی نی رو نگه داره .و نه مامانش و نه خواهرهاش هیچ کدوم قبول نکردن نی نی رو نگه دارن و هر کدوم یه بهانه ای آوردن.و باعث شد من اونروز سر کار نرم.و دیروز هم که به جوجو گفتم مامانم نمی تونه نی نی رو نگه داره و کار داره به مامانت بگو میتونه نی نی رو نگه داره ؟ جوجو رفت تو فکر و هی این دست و اون دست می کرد که به مامانش زنگ نزنه .منم که دلم میخواست جوجو قدر محبت های مامانم رو بدونه هی اصرار که زنگ بزن دیگه.

جوجو زنگ زد به مامانش با هزار جور مقدمه چینی که مامانیش نیست و اگه میشه شما نی نی رو یکروز نگه دارید.که مامانش گفت :من نمی تونم .شیطان

بعد زنگ زد به یکی از خواهرهاش که ادعا میکنه نی نی رو خیلی دوست داره که اونم گفت مریضم و واسه خونه هم کارگر میاد و من نمی تونم نی نی رو نگهدارم.شیطان

بیچاره جوجو گفت :خوب تو نرو سرکار منم قبول کردم نرم . که همکارم زنگ زد گفت من مریضم و حالم خیلی بده شما برو کار منم رو هم انجام بده .ومنم مجبور شدم قبول کنم.

به جوجو گفتم: عیبی نداره نی نی رو با خودم میبرم اداره .جوجو گفت :نه نمیشه که.

دوباره جوجو زنگ زد به مامانش گفت :چیکار کنیم ؟بالاخره مامانش با مشورت با تمام دخترهاش قبول کرد نی نی رو ببره خونه یکی از دخترهاش ودو تایی ازش مراقبت کنن.

ظهر که با جوجو رفتیم دنبال نی نی تا از راه رسیدم مامانش شروع کرد به غرغر که این چه بچه ایه چقدر شیطونه نمیشه نگهش داشت و دیدم 2 تا خواهرشوهرهام و دخترش هم هستند و همه شروع کردن به شکایت که این بچه تو پیش فعاله و ما رو خسته کرد از بس که دنبالش بودیم و مامانت اینو چه جوری نگه میداره.

منم سر بلند رو به جوجو گفتم :دیدی مامان بیچاره من تنهایی این بچه رو نگه می داره و صداش هم در نمیاد و یکبار هم شکایت نکرد حالا اینها 5 نفری ازش شاکین.

آخه جوجو همیشه یه جوری رفتار میکرد که انگار مامانت کاری نمی کنه نی نی رو نگه میداره .

بعد هم ناهار همونجا موندیم و شب اومدیم خونمون.شب نی نی اینقدر خسته بود که تا صبح راحت خوابید.معلوم بود حسابی شیطنت کرده بود.  

پ.ن1:من حسابی سرما خوردم   و ظهر بعد ناهار جوجو گفت تو برو بخواب من بیدارم از نی نی مراقبت میکنم و بقیه هم هستند .منم رفتم دراز کشیدم اما خوابم نبرده بود شنیدم مامانش میگه :جوجو بگیر بخواب خسته ای از صبح سر کار بودی این بچه رو هم بده مامانش بخوابونتش .جوجو گفت :نه مامان مریضه بزار بخوابه نی نی نمیزاره اون استراحت کنه .بعد مامانش اومد در اتاق رو باز کرد فکر کرد من خوابم نی نی رو هل داد تو گفت برو پیش مامانت و در رو هم بست.منم در و باز کردم نی نی رو فرستادم بیرون گفتم :برو پیش مادر جونت.  

پ.ن2:دیروز خیلی سرم شلوغ بود از یه طرف کارهای همکارم هم ریخته بود سرم از یه طرف آب ریزش بینی.وایآخ

پ.ن3: من با پریسای گلم صحبت کردم و صدای قشنگشو شنیدم .همونجوری که فکر میکردم خیلی باحاله .ماچ

پ.ن4:خیلی وقته یه مسافرت نرفتم وقتی نی نی رو 7 ماهه باردار بودم رفتم کیش و بعد از اون هیچ مسافرتی نرفتم .این آزی جونم هی عکس های مسافرتشو میزاره دلمو آب میکنه.

پ.ن 5: دیروز اونقدر گشنم شده بود که دلم میخواست یه عالمه غذا بخورم مثل این نخورده ها ولی جلوی خودم رو گرفتم.  

پ.ن 6:مادر شو هر عزیز دیروز یه بیانیه صادر کرد که:هر هفته سه شنبه ها خونه یکی دوره باشه تا دور هم جمع بشیم .حالا همون جمعه ها که می بینمش کافی نیست که سه شنبه ها هم دوره گذاشتن.وای   

 

















+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:57  توسط من  |