حسادت
چند روز پیش رفتم خونه خواهر شوهر2 .مادرشوهر و خواهر شوهر3 با دخترش و خواهرشوهر6 هم اونجا بودند.
خواهرشوهر 6 همیشه رو من حساسه مثلا میگه خوشبحالت چقدر موهات خوشرنگ شده و یا مثلا خوش بحالت تو چقدر خوش عکسی . و از این جور خوش بحالت ها فراوون می شنوم.اونروز هم بعد از این خوش بحالت گفتن ها .وقتی خواهر شوهر 3میخواست بره گفت دارم میرم زنجیری رو که دیروز همسرم برام خریده رو بفروشم چون چک دارم شما ها نمی خواین؟یهو متوجه شدم یه پچ پچی بینشون شد و خواهر شوهر6 در حال ایما و اشاره به خواهرش بود .منم کنجکاو شدم ببینم موضوع چیه؟فهمیدم به خواهر شوهر 4 اشاره میکنه که من زنجیرو نبینم .حدس زدم ترسیدن من هوس خرید اون زنجیر رو بکنم .منم به خواهر شوهر3 گفتم زنجیر رو ببینم؟حالا اونم هی به خواهرش نگا میکرد و هی تو کیفشو میگشت بعد زنجیر رو داد به من ،منم گفتم چرا میخواین بفروشید دیروز خریده الان بفروشید قشنگ 100 تومن ضرره گفت اره 500 خریده الان 410 برمیدارن منم حیفم میاد ولی خوب چک دارم باید فردا چکم پاس بشه.
بعد من در یک حرکت انفجاری :گفتم:من میخرمش
.و اون چیزی که ازش میترسیدن سرشون اومد .خواهرشوهر2 ای وای من میخواستم بخرم .خواهرشوهر 6: اره تو بخر .باشه مال تو.خواهرشوهر3: باشه پس مال خواهرم فقط پولشو فردا صبح اول وقت میخوام.خ 2:نه من یه هفته دیگه میتونم بهت بدم .خ6:خوب الان چقدر نقد داری بده بقیه شم من کمکت میکنم.خ2:الان هیچی ندارم.خ 43:ولی من فردا صبح پولشو میخوام.من:من الان میرم از عابربانک میگیرم پولشو میارم براتون.خ 3: پس مال تو.خ 6: حالا عجله نکن میخوای یکبار دیگه ببرقیمت کن؟من :باشه ببرید قیمت کنید من صبح سر راه که میرم اداره پولو میارم.
وتا اخر مهمونی همه در سکوت بودند.
صبح من به جوجو گفتم میخوام از عابر پول بردارم ببر م واسه خواهرت.جوجو:چرا؟ من:ازش یه زنجیر خریدم
.جوجو:افرین پول از کجا؟من :دارم دیگه.
پول رو دادم و زنجیر رو گرفتم.من:
فردای اون روز:خواهرشوهر4 دعوت کرده بود بریم خونه شون نهار .من هم زنجیر رو با پلاکی که پدرم موقع تولد نی نی هدیه داده بود به گردن انداخته سر بلند رفتم .
من:سلام.خ6:با تکان سر مثلا سلام.و بعد هم فرزند خود را دراغوش گرفت و به اتاقی دیگر رفت و تا موقع نهار بیرون نیامد.موقع غذا خوردن خ6:مامان همیشه گوشتهای خورشت و کبابها رو میداد جوجو بخوره حالا میده جوجو و زنش و نی نی شون بخورند.من:
.بعد غذا من نی نی رو بردم توی یکی از اتاقها که بخوابونم.جوجو:خواهرم میگه سر و صدا نکنید بچم بیدار میشه.من:اولا بچه اون بیداره دوما فاصله این اتاق با اون اتاق که خیلیه سوما ما اصلا سر و صدا نمی کنیم .
نی نی رو خوابوندم و رفتم تو اشپزخونه به خ 4 خسته نباشید گفتم که یهو دیدم خ 6 لباس پوشیده و بچه رو هم زیربغلش گرفته و با حالت خیلی عصبانی داره میره .خ 4 :کجا داری میری؟ چی شده؟خ 6:اینجا اینقدر سر و صدا میکنند که نمیزارن بچه من بخوابه من دارم میرم.خ 4:کسی سر و صدا نمی کنه .خ 6 اصلا میخوام برم بمن چیکار دارید.و بعد بدون اینکه از کسی خداحافظی کنه رفت .
بعد 10 دقیقه:خ 4 رو به من چقدر این قشنگه؟ من :اره بابام برا م خریده .خ 4:میدونم زنجیرشو گفتم.من:اینو دیروز از خ3 خریدم.خ 4:خ 6 بهم گفت.من در فکرم:پس چرا پرسیدی؟
پ. ن1:ایا خ 6 بمن حسادت میکنه؟اگه اینطوره من با لبخند های ملیحم حرصشو بیشتر در میارم.
پ.ن2:جوجو شبش بهم گفت دیگه حق نداری از خواهرهای من چیزی بخری.اما علتشو نگفت.
پ.ن3:واسه خواهرم دعا کنید
پ.ن4:دیروز عصر رفتم ارایشگاه و یه صفایی به این رو و مو دادم .





از خواهرشوهر6 چه خبر شنیدم بچه هاش مریضن؟






به نظرم نقشه است از طرف مادر شوهر واسه اینکه جلو جاریم خودش و دخترهاش بده نشن میخواد من اینکار رو بکنم.حالا باید یه نقشه درست و حسابی بکشم و توپ رو پاس بدم تو زمین حریف.

